بزرگداشت عشق دارا و امان

به اندیشه هایم، گفتارهایم و اعمالم معنی می دهم، اما حقیقت وجودم فقط ترا جستجو می کند. ترا در اعماق اندیشه هایم، عمق گفتارو اعمالم جستجو میکند. گاهی از این حقیقت فرار می کنم، گاهی واقعا از آن دور می شوم ولی اغلب اوقات آگاهانه یا ناآگاهانه ترا می جویم، به این دلیل تنهاییم غیر قابل توصیف است. این وجود تنها شده و شاید در حال پوست انداختن و جنس عوض کردن است. خود را نمی شناسم.
در حالی که در اقیانوسی از مهر و محبت و یاری غوطه می خورم باز درونم تنهاست و تو را خواستار است.
امروز دوری نی را از نیستان می خواندم ومی اندیشیدم، تنها کسی می تواند از این دوری رنج کشد که نیستان را شناخته باشد ودانستم که چرا در رنجم، چون با تو آشنا شدم، چون درکنار تو بودم و زندگی رابا تو تجربه کردم، شادی، نگرانی، غم و خنده را!که تویی نیستان من که از او به دور مانده ام.
تویی که لذت زیستن را به من آموختی. پس ترا می جویم که شادی ابدی را تجربه کنم.یک بار دیگر زمین خورشید راطواف کرد و نهم مهرماه آمد، همان روزی که تو قدم به این دنیای خاکی گذاشتی و مرا سرشار از عشق کردی که همان نیروی ایکه اکنون موجب حرکت من می شود. بابت این موهبت الهی که بیست و یکسال شادمانی را تجربه کردم، این روز را تا ابدیت جشن می گیرم.
دارا تو خود عشق هستی ، عزیزمن
هفدهم آبان ماه 1387
نارنینم هم اکنون بر سنگ سرد مزارت نشسته ام ، فضا آغشته از بوی عود و کندر است، صدای شر شر آب که دوست داشتی، باغچه کوچک ات پر از گلهای رنگارنگ و وزش نسیم دلپذیر ، عکس زیبایت که با چشمانت بسادگی با من ارتباط بر قرار میکنی، همه اینها برای من محیطی روحانی و امن را فراهم کردهاند، محیطی که من در آن روح هستی را که تو جزیی از آن هستی حس میکنم، اما افسوس که هنوز شایستگی آنرا نیافته ام که در این ارتباط یگانگی را حس کنم و هنوز میپندارم که تو را از دست دادهام.
بوی عود و کندر، نسیم هوا ، صدای آب ، بو و رنگ خوش گلها همه سعی
دارند چیزی را بمن بفهمانند که من از درک آن عاجز هستم و نمیدانم که آیا دوام
آنرا دارم که عمر را بدون تو تا پایانش همانطور که هست سپری کنم یا نه؟ عزیزم بیا
آینده را فراموش کنیم چون اجبار وجبر زندگی با گرفتن تو از من در واقع آینده را از
من گرفت، اما گذشته هنوز برای من زنده مثل زمان حال وجود دارد. تمام حرفهای
شیرینت که هر لحظه برایم شیرین ترمیشود، مهرت که هر روز قوی تر میشود، چهره و قد
و بالایت که هر لحظه در نظرم واضح تر میشود، صدایت که هر روز طنینش در گوشم بیشتر
میشود..
خود نمیدانم این چه ماجرا و
داستانی است که من اکنون در آن قرار گرفتم!
امروز یک سال و هشت ماه است که
مرا ترک کردی و نیستی. اما هستی! همه چیز مبهم و غیر قابل درک است، روح بزرگت سر تا
سر جهان را فرا گرفته است.
اما قلب من درد
میکند. دردش را میپذیرم بامید روزی که در جایی دیگر، در جایی که دیگر جا نیست
دوباره مرا بغل کنی و بگی مامان چقدر چاق شدی!
هر لاله روییده از زمین خبر از رخسار
مادر و فرزندی را مید هد و من در تمام زیبائیهای طبیعی حضور تو فرزند دلبندم را حس
میکنم.
آواز مرغان دریایی آ هنگ صدای تو را
در گوشم طنین می اندازند و حتی گاهی کلمه "مامان" را هم
میشنوم.
کوه و دشت وسبزه ودریا و درختان و
گلها در اوج آراستگی خود نمایی می کنند و زمین را بخاطر داشتن انرز ی الهی خلق کردن
و حس مادرانه ستایش می کنند.
من بچشم خود می بینم که زیباییها
چگونه از قعر زمین این مادر هستی جان می گیرند و جرات می یا بند خود را نمایان
کنند.
روز هاییکه زمین مادر در حال زایش و
متجلی کردن زیباییهای بی حد خود است در گوشه و کنار شهر
هیاهو
و همهمه ایی حس می شود و همه مشترکا
پدیده ایی را جشن می گیرند/ پدیده انرزی الهی مادرانه که برای هر یک از ما در هر
گوشه جهان امکان این را فراهم سا خت تا از جهان نیستی در این جهان " هست" و آشکار
شویم و نیز اندکی از نیروی خلق کننده خود را به نیمی از انسانها اهداء نمود تا آنها
هم بتوانند در زندگی زمینی خود پدیده زیبا و بی همتای مادرانه را تجربه کنند/ تجربه ایی ایکه بنظر من در
این جهان عاشقانه تر و درد آورتر از آ ن نیست. تجربه ایی که عین عشق است و دردش عین
لذت و عیش.
تجربه ایی که زن و مرد نمی شناسد/
تجربه مادرانه شفقت است همان صفتی که کره زمین بدون هیچ چشم داشتی در اختیار ما
نهاده است.
تجربه حس مادرانه سر چشمه عشق بی
پایان است و جریانش عشقی که تا ابدیت روان است.
اگر این جریان روان شود دیگر حال من
یا تو یا ما نیست فقط بودن در جایگاه شفقت و عاشقی ایست نه به فرزندم نه به آنچه که
به " من" ارتباط دارد. حال منبسطی ایست که همه را در بر می گیرد و کل جهان را در آ
غوش گرم خویش جای مید هد.
دارای عزیزم تو این فضا را برای من
بوجود آوردی و بمن آموختی که چگونه می توان عاشق بود و بهتر
از
آن چگونه می توان عاشق با قی
ماند.
در یک لحظه در تمام هیا هوی شهر بخود گفتم من هم روزی مادر بودم و درست در لحظه بعد حس کردم که هنوز هم مادر هستم و عاشق. در یافتم که همه چیز در این جهان فانی ایست و تنها حس و عشق مادرانه است که جاویدان با قی میماند.
Although you are not with us anymore, you are not far away either
Dear Dara,
I wish I could tell you that I don’t still cry, but that would be a lie. I miss you more than ever and my heart weep every day. Some days are better than others, but not having you with me is still hard to cope with, but…I am doing the best I can.
On this Nowruz I feel a flood of mixed emotions. On the one hand, I feel the heavy weight of your absence, but at the same time, I remember how much joy we had together over the years , and I don’t want to lose that like I lost you.
I know that although you are not with me anymore, you are not far away either. I feel your presence and I hope that you feel my love, for it is as strong today as it has ever been. While Nowruz will never be the same for me again, I want you to know that you will be with me during all the moments until we meet again.
I miss you!
I miss you so much that the tears streaming down my face. I miss you so badly that I feel numbing pain throughout my body and soul each and every moment.
Despite this, I know that the day will come when we share all our moments together again forever. Until then, I will do my best to keep your loving and happy spirit alive in my heart for all the moments and all the days I have left in this world. I always…always be proud that you were my boy, my beautiful and beloved Dara.
Love you more than ever before!
Iran