تبليغاتX
اخبار دارمان

اخبار دارمان

بزرگداشت عشق دارا و امان

بزرگداشت عشق دارا و امان
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 0:27  توسط ایران افلاطونی  | 

کجا چنین شتابان! رفتی؟

رفتنت برایم محترم است، اما اوقاتی را سپری می کنم که دل گرفته ام می خواهد زمین و زمان را به هم بریزد واز میانش تو رابیرون کشد!! چه کنم، آرزوهایم غیر ممکن شده است. نمی دانم این دل از دست رفته را با چه اندیشه ایی خوش کنم. بنظر می رسد جنس وجودم در حال تغییر است.

به اندیشه هایم، گفتارهایم و اعمالم معنی می دهم، اما حقیقت وجودم فقط ترا جستجو می کند. ترا در اعماق اندیشه هایم، عمق گفتارو اعمالم جستجو میکند. گاهی از این حقیقت فرار می کنم، گاهی واقعا از آن دور می شوم ولی اغلب اوقات آگاهانه یا ناآگاهانه ترا می جویم، به این دلیل تنهاییم غیر قابل توصیف است. این وجود تنها شده و شاید  در حال پوست انداختن و جنس عوض کردن است. خود را نمی شناسم.

در حالی که در اقیانوسی از مهر و محبت و یاری غوطه می خورم باز درونم تنهاست و تو را خواستار است.

امروز دوری نی را از نیستان می خواندم ومی اندیشیدم، تنها کسی می تواند از این دوری رنج کشد که نیستان را شناخته باشد ودانستم که چرا در رنجم، چون  با تو آشنا شدم، چون درکنار تو بودم و زندگی رابا تو تجربه کردم، شادی، نگرانی، غم و خنده را!

که تویی نیستان من که از او به دور مانده ام.

تویی که لذت زیستن را به من آموختی. پس ترا می جویم که شادی ابدی را تجربه کنم.

یک بار دیگر زمین خورشید راطواف کرد و نهم مهرماه آمد، همان روزی که تو قدم به این دنیای خاکی گذاشتی و مرا سرشار از عشق کردی که همان نیروی ایکه اکنون موجب حرکت من می شود. بابت این موهبت الهی که بیست و یکسال شادمانی را تجربه کردم، این روز را تا ابدیت جشن می گیرم.

دارا تو خود عشق هستی ، عزیزمن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 17:33  توسط ایران افلاطونی  | 

ای گل پرپر من

ای گل پرپر من؛
چه کنم که تو خود را از هستی آزاد کردی ومن را گرفتار.  این چه حکایتی ایست که با وجود توآزادی را تجربه می کردم وحالا که تو آزاد شدی من اسارت را تجربه می کنم !مگر این حبس همان حبس قبلی نیست؟

مگر وجود نازنینت از چه جنس بود؟

خودت میدانی که پروازت به ابدیت چگونه همه چیز و همه کس را دگرگون کرد، چه بینش هایی را نسبت به زندگی تغییر داد، چه مهر و محبت هایی را افزایش داد، چه تعلقاتی را که کاهش داد.
عزیز من با این کوچکی ات، رفتنت خیلی بزرگ بود، زیرا روح بزرگی داشتی تا جاییکه   شعاع آن تا مرز باور نکردنی ها هم رسید.

قلبم گرفته، نمی توانم بازش کنم. آن جنسی که حضورش قلب مرا باز می کرد از من غایب است. قلبم جمع شده، به سینه ام فشار می دهد و می خواهد آنرا بشکافد و بیرون بیاید اما عملا این غیر ممکن است.

اما نه! ممکن است، زیرا من در عین تجربه آن هستم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 20:41  توسط ایران افلاطونی  | 

گالری دارا توسط امیرعلی آزاد در روز جمعه 24 آبان ماه افتتحاح گردید



گالری دارا توسط امیرعلی آزاد در روز جمعه 24 آبان ماه افتتاح گردید
به یادش از این گالری دیدن کنید

خیابان پاسداران، گلستان پنجم، ضلع غربی میدان هروی، پلاک 82
تلفن: 22936701
+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 23:10  توسط ایران افلاطونی  | 

امروز یک سال و هشت ماه است که مرا ترک کردی و نیستی. اما هستی!

هفدهم آبان ماه 1387

نارنینم هم اکنون بر سنگ سرد مزارت نشسته ام ، فضا آغشته از بوی عود و کندر است، صدای شر شر آب که دوست داشتی، باغچه کوچک ات پر از گلهای رنگارنگ و وزش نسیم دلپذیر ، عکس زیبایت که با چشمانت بسادگی با من ارتباط بر قرار می‌کنی، همه اینها برای من محیطی روحانی و امن را فراهم کرده‌اند، محیطی که من در آن روح هستی را که تو جزیی از آن هستی حس می‌کنم، اما افسوس که هنوز شایستگی آنرا نیافته ام که در این ارتباط یگانگی را حس کنم و هنوز می‌پندارم که تو را از دست داده‌ام.

بوی عود و کندر، نسیم هوا ، صدای آب ، بو و رنگ خوش گلها همه سعی دارند چیزی را بمن بفهمانند که من از درک آن عاجز هستم و نمی‌دانم که آیا دوام آنرا دارم که عمر را بدون تو تا پایانش همانطور که هست سپری کنم یا نه؟ عزیزم بیا آینده را فراموش کنیم چون اجبار وجبر زندگی با گرفتن تو از من در واقع آینده را از من گرفت، اما گذشته هنوز برای من زنده مثل زمان حال وجود دارد. تمام حرف‌های شیرینت که هر لحظه برایم شیرین ترمی‌شود، مهرت که هر روز قوی تر می‌شود، چهره و قد و بالایت که هر لحظه در نظرم واضح تر می‌شود، صدایت که هر روز طنینش در گوشم بیشتر می‌شود..

 

خود نمی‌دانم این چه ماجرا و داستانی است که من اکنون در آن قرار گرفتم!

 

امروز یک سال و هشت ماه است که مرا ترک کردی و نیستی. اما هستی! همه چیز مبهم و غیر قابل درک است، روح بزرگت سر تا سر جهان را فرا گرفته است.

 

اما قلب من درد میکند. دردش را می‌پذیرم بامید روزی که در جایی دیگر، در جایی که دیگر جا نیست دوباره مرا بغل کنی و بگی مامان چقدر چاق شدی!

+ نوشته شده در  جمعه 17 آبان1387ساعت 20:40  توسط ایران افلاطونی  | 

تولدت را جشن میگیرم

مریم گفت: خاله جان چرا دیگر نمی نویسی؟ هیچ نمی دانم!!!!! چه برسد به اینکه بنویسم.
بارها قلم را برداشتم، وجودم جهانی از احساس بود که نامش را نمیدانستم که آنرا بر کاغذ روان کنم.
چه کنم که قصه زندگی من نوشتنی نیست،حسی است که فقط مال من است وهیچ نمی دانم تو که عشق جاودان من هستی حتی آن را درک می کنی یا نه؟ گرچه که فرقی هم نمی کنه.
چگونه توضیح دهم که لحظاتی پیش می آید که  حس من و توبا هم مرتبط می شوند و همزمان صدایی به اندازه یک صدم ثانیه از عمق گلویم خارج می شود.چگونه میتوان این صدا را شرح داد که با خود چه همراه دارد؟ خود یک جهان است. جهانی پر از معنا و احساس و   
عشق و عاطفه و صدایی که جرقه برخورد دو جهان است. جرقه ای که عشق را شعله ور می سازد و من را می سوزاند و در همان لحظه از من خاکستری بر جای می گذارد که سرد سرد است وکار خود را در این دنیا پایان یافته می یابد.
همه این وقایع که لحظه ای بیش نمی انجامد سرشار از آزادگی و شعف است.اما افسوس که نمی پاید  و دوباره به جایی که تعلق ندارم باز می گردم. به آنجا که می دانم تولد 23 سالگی تو نزدیک است، و نمی دانم این تضادها چه معنایی دارد.
آنچه مسلم است مدت زمانی که از وجود فیزیکی تو فاصله داشتم به یک حقیقت محض پی برده ام: که من هیچ نمی دانم. پس فقط میتوانم از جریانی که نمی دانم چیست گذر کنم و حتی نمی دانم که باید تولدت را به این دنیا جشن بگیرم و یا به جهانی که الآن به آن تعلق داری.
در این لحظه آنچه برایم مسلم است که به هر صورت باید جشن گرفت، و اما جشن چیست؟ مگر نه اینکه شناخت وجود غم دوری هم خود یک جشن است. چون منبعی را که ازآن دور هستی حس می کنی و این حس، خود جشنی بدنبال دارد.
دفتر عمر من با وجود تو شکوه و رونق دیگری گرفت؛ تو مصرع برجسته شعر زندگی من شدی. در این دنیایی که رشته پیوند صمیمیت ها به آسانی یک رشته نازک از هم گسسته می‌شوند، وجود یک رشته عشق ناگسستنی را به هر بهانه ایی باید جشن گرفت.
بدیهی است این جشن با غم دوری تو همراه است، ولی می دانم که این قصه زندگی من است و آن قصه زندگی تو که خوشبختانه این دو قصه برای چند صباحی بر هم منطبق گشتند و قصه عشق و یگانگی ما را ساختند که هیچ چیز قادر نیست نقش این قصه را از دل من پاک کند و من آنرا هدیه‌ای می‌دانم که جهان هستی به من مادر ارزانی داشته است.
تا ابدیت دوستت دارم وهر سال و هر ماه و هر روز و هر صدم ثانیه

تولدت را جشن می گیرم
ایران

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مهر1387ساعت 23:54  توسط ایران افلاطونی  | 

بزرگداشت روز مادر

 

هر لاله روییده از زمین خبر از رخسار مادر و فرزندی را مید هد و من در تمام زیبائیهای طبیعی حضور تو فرزند دلبندم را حس میکنم.

آواز مرغان دریایی آ هنگ صدای تو را در گوشم طنین می اندازند و حتی گاهی کلمه "مامان" را هم میشنوم.

 

کوه و دشت وسبزه ودریا و درختان و گلها در اوج آراستگی خود نمایی می کنند و زمین را بخاطر داشتن انرز ی الهی خلق کردن و حس مادرانه ستایش می کنند.

من بچشم خود می بینم که زیباییها چگونه از قعر زمین این مادر هستی جان می گیرند و جرات می یا بند خود را نمایان کنند.

روز هاییکه زمین مادر در حال زایش و متجلی کردن زیباییهای بی حد خود است در گوشه و کنار شهر هیاهو

و همهمه ایی حس می شود و همه مشترکا پدیده ایی را جشن می گیرند/ پدیده انرزی الهی مادرانه که برای هر یک از ما در هر گوشه جهان امکان این را فراهم سا خت تا از جهان نیستی در این جهان " هست" و آشکار شویم و نیز اندکی از نیروی خلق کننده خود را به نیمی از انسانها اهداء نمود تا آنها هم بتوانند در زندگی زمینی خود پدیده زیبا و بی همتای مادرانه را تجربه کنند/    تجربه ایی ایکه بنظر من در این جهان عاشقانه تر و درد آورتر از آ ن نیست. تجربه ایی که عین عشق است و دردش عین لذت و عیش.

تجربه ایی که زن و مرد نمی شناسد/ تجربه مادرانه شفقت است همان صفتی که کره زمین بدون هیچ چشم داشتی در اختیار ما نهاده است.

تجربه حس مادرانه سر چشمه عشق بی پایان است و جریانش عشقی که تا ابدیت روان است.

اگر این جریان روان شود دیگر حال من یا تو یا ما نیست فقط بودن در جایگاه شفقت و عاشقی ایست نه به فرزندم نه به آنچه که به " من" ارتباط دارد. حال منبسطی ایست که همه را در بر می گیرد و کل جهان را در آ غوش گرم خویش جای مید هد.

 

دارای عزیزم تو این فضا را برای من بوجود آوردی و بمن آموختی که چگونه می توان عاشق بود و بهتر از

آن چگونه می توان عاشق با قی ماند.

در یک لحظه در تمام هیا هوی شهر بخود گفتم من هم روزی مادر بودم و درست در لحظه بعد حس کردم که هنوز هم مادر هستم و عاشق.  در یافتم که همه چیز در این جهان فانی  ایست و تنها حس و عشق مادرانه است  که جاویدان با قی میماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 خرداد1387ساعت 22:18  توسط ایران افلاطونی  | 

I Jumped For You

 

Although you are not with us anymore, you are not far away either
 

Dear Dara,

I wish I could tell you that  I don’t still cry, but that would be a lie. I miss you more than ever and my heart weep every day. Some days are better than others,  but not having you with me is still hard to cope with, but…I am doing the best I can.

On this Nowruz I feel a flood of mixed emotions. On the one hand, I feel the heavy weight of your absence, but at the same time, I remember how much joy we had together over the years , and I don’t want to lose that like I lost you.

I know that although you are not with me anymore, you are not far away either. I feel your presence and I hope that you feel my love, for it is as strong today as it has ever been. While Nowruz will never be the same for me again, I want you to know that you will be with me during all the moments until we meet again.

I miss you!

 I miss you so much that the tears streaming down my face. I miss you so badly that I feel numbing pain throughout my body and soul each and every moment.

Despite this, I know that the day will come when we share all our moments together again forever. Until then, I will do my best to keep your loving and happy spirit alive in my heart for all the moments and all the days I have left in this world. I always…always be proud that you were my boy, my beautiful and beloved Dara.

Love you more than ever before!

 Iran

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 22:22  توسط ایران افلاطونی  | 

نوروز مبارک

نوروز مبارک
+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 13:47  توسط ایران افلاطونی  | 

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

اولین سال تولد بهشتی دارا

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 21:38  توسط ایران افلاطونی  |